یه بار تو قطار بودم رو تخت بالایی دراز کشیده بودمو داشتم با لپتابم کار میکردم.

ساعت حدوداٌ 10 شب بود...

یه زن و شوهری هم تو کوپه ما بودن

اینا تصمیم گرفتن که بخوابن، منم خداییش با اونا کاری نداشتم، بی سر و صدا کارمو انجام میدادم.

لازم بذکره که سیم برق لپ تاب رو از انتهای تخت زده بودم به برق، برا کسی هم مزاحتمی نداشت.

بعد چند دقیقا خانومه برگشت بالا رو نیگا کرد

رو بمن گف :

میشه کابل برق رو از پریز جدا کنم ؟

گفتم چرا ؟

مگ برا شما مزاحمتی ایجاد میکنه !

گف نه ولی من صبح میخام برم سر کار و این امواج برق روم تاثیر داره...

اینجوری صب که پاشم آرامش و شادابی ندارم.!.

از حرفش که بنظرم مسخره میومد، خیلی عصبانی شدم.

ولی بروی خودم نیاوردم و با اینکه کار مهمی داشتم کابل رو از پریز جدا کردم.




متاسفانه آدمای جامعه ما جورین که فک میکنن باید همیشه همه چی اون جوری که دوس دارن پیشبره...

:(

ممبعد یه تصمیمی با خودم گرفتم

تصمیمم اینه که دیگه نمیخام خودمو و رفتارمو جوری تنظیم کنم که همیشه باب میل جامعه باشه.

بلکه این جامعه اس که باید خودشو بامن وفق بده...!...

Ⱥ