داستان کوتاه
داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی
سفره را جمع کردم و در یخچال گذاشتم ولی ناگاه !! پ
صدای دلنشینی و آهنگینی را شنیدم.
به مادر گفتم : می شنوید؟ گفت : چی ؟
گفتم: صدای آهنگی دلنشین می آید
مادر گفت: آنچه می شنوی ، قل قل سماور است و صدای گر گر بخاری ، صدای باد که شیشه های پنجره را می لرزاند ،
صدای خش خش کاغذی که خواهرت روی آن می نویسد .
صدای شستشوی ظرفهای من و صدای بوق و عبور ماشینها در خیابان است .
گفتم صدای دیگر هم هست...
صدای آهنگین شما که داشتید حرف می زدید
پدر گفت : و صدای گوش تیز کردن من که داشتم به حرف های شما گوش می دادم !
هر سه خندیدیم .
زیبا تبریزی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 23:21 توسط ===ஜღȺღஜ===
|